تبليغاتX
 دلنوشته های پسر آبی

دلنوشته های پسر آبی

دلم گرفته ای خدا

احساس میکنم دیگه دارم به اخر خط میرسم

این روزا دیگه هیچ کس و هیچ چیز برام ارزش نداره

میخوام ازاد بشم..می خوام پرواز کنم...

یه ندا از اعماق وجودم بهم میگه همه چیز و رها کن و برو

میگه نبودنت بهتر از بودنت...

باورم نمیشه ولی دیگه عشق هم برام بی ارزش شده

حالا که عاشق شدم دیگه نمی خوام عاشق باشم

ای عشقم ..من دیگه فرصتی برای مال تو بودن و عشق ورزیدن ندارم

همه چیز برام سیاه ..تاریک و زجر اور شده

نمی خوام تورو هم با خودم به این سیاهی بکشونم

برو خوش باش عزیزم

                                               منو ببخش ای بهترینم...

یادته تو اون شب  بارونی، پیش از رفتنت، دم‌دمای صبح چه قولی به هم دادیم


یادته قراری با هم گذاشتیم


یادته گفتیم حالا که داری میری


حالا که دیگه همدیگه رو نمی‌بینیم


حالا که دیگه آخرای هفته فقط برامون دلتنگی داره و بس


حالا که فقط قراره به تنهایی‌مون عادت کنیم


به هم قول دادیم عشق خودمون رو فراموش کنیم


به هم قول دادیم که دیگه نذاریم آب تو دل هیچ عاشقی تکون بخوره


به هم قول دادیم حالا که دیگه ما باید از دوری هم بسوزم و بسازیم، دست کم نذاریم هیچ عاشقی غصه بخوره

تو این سال‌ها من به قولمون وفادار بودم


هر جا عاشقی دیدم گریون و ناراحت، سنگ صبور غصه‌هاش شدم


حرفاشو شنیدم و اجازه ندادم گریه کنه


اما دیروز قولمو شکستم


عاشقی دیدم و نتونستم نذارم آب تو دلش تکون بخوره


عاشقی دیدم که داره گریه میکنه


عزیزم! اون عاشق من بودم، از دوری تو گریه کردم


گریه کردم، شاید تو برگردی، اما برنگشتی


گریه کردم شاید به یاد قولمون بیای که نذاری آب تو دلم تکون ب

خوره

خدايا:

من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري! پس اي خدا! هيچ مي داني كه بزرگوار آن است كه گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجّه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يك كلام ... محتــــــــــــــاج تـــــــــوام

 


 

نوشته شده توسط مسعود در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 11:52 موضوع | لینک ثابت


 دیشب دلم ز عشقت پر می گشید سویت

                                             با مشعل محبت روشن نمود کویت

 از مستی نگاهت بی خود شدم ز هستی

                                            نوشیدمت چوباده از جام و از سبویت

 عکس تو در پیاله مستی چنان فزون کرد

                                             لب رفت ببوسد ان صورت نکویت

 از خواب خوش پریدم دیگر تو را ندیدم

                                             ان نور شد سیاهی تاریک همچو مویت

 چون مرغ پر شکسته در گوشه ای خزیدم

                                             با غصه خواب رفتم از درد هجر رویت

 ان شام غم سر امد یک روز دیگر امد

                                            بر روشنی بیفزا تا پر کشم به سویت

 ای افتاب روشن برتاب تا ببینم

                                            یاران به وجد ایند از عطر و رنگ و بویت...

دیگرازعشقت مگو هرگزسخن باور ندارم!

لب ببند از صحبت مهرت به من باور ندارم!

داستان عشق و رسوایی من ورد زبان شد

حال اگر رسوا شوی اینسان چو من باور ندارم!

بهر من نغمه سرودی چامه و افسانه گفتی

وین کنی تکرار درهرانجمن باور ندارم

هرچه ناکامی کشیدم حاصل خوشباوری بود

ای هوسران از محبت دم مزن باور ندارم!

مرغ دل رام تو بود ای بی وفا بالش شکستی

گر که باز آید به این باغ و چمن باور ندارم!

بر تو نفرین گر دگرباره ز شیدایی بگویی

ور بگویی تا بود جان در بدن باور ندارم!  

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

 تو

 

 

 


 

نوشته شده توسط مسعود در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 17:4 موضوع | لینک ثابت


..:: هميشه براي تو... ::..

 

 

..:: هميشه براي تو... ::..

براي تو مي نويسم كه مدتهاس نيستي .. براي تو مي نويسم كه فراموشم كردي. زندگي مي گذرد چون عابري از اين گذر اما تو هيچوقت نمي گذري نه از من و نه از خاطر من. اين را قلبي مي گويد كه تو را با تمام وجود باور دارد ودوستت دارد اگرچه   فراموشم كردي اما صدائي از درون از ته قلبم فرياد مي زند كه هر نفس من به اسم تو هست و اين نفس توست كه مرا زنده نگه داشته ... بر هر صفحه از قلبم نام تورا مي نويسم و فرياد مي زنم هميشه به ياد تو خواهم بود حتي اگه گمان كني از يادم رفتي هيچ نمي گويم زيرا كه خدا آگاهست و من به خدا اميدوار. سكوت مي كنم اما درونم غوغائيست نا فرجام... بي تفاوتم مي پنداري اما خبر نداري كه در دلم چه ميگذرد .اين كه تو سالمي و خوشحال ..براي من بس است. برايت دعا مي كنم آن هنگام كه همه در خوابند و خداوند است كه هميشه بيدار مي ماند. قلبم را با اين نواي سوزناك سوار بر تك ستاره زندگيم مي كنم و با بغض و گريه مي گويم مقصد گوشه قلب تو هميشه برايت دعا مي كنم ... هميشه با ماه و ستارگان از تو سخن مي گويم ... هميشه از خدا مي خواهم كه مراقبت باشد... هيشه دلم را با يك عالم شبنم اشك كه به روي گلبرگهاي اين گل سرخ نشسته برايت مي فرستم... هميشه در دلم از تو سخن مي گويم.

         هميشه برايت پيغام مي فرستم كه" دوستت دارم"

خووووووووووووووودم


 

نوشته شده توسط مسعود در شنبه چهارم خرداد 1387 ساعت 21:0 موضوع | لینک ثابت


من او ندارم

من او ندارم

"بی تو "

چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد

از وا‌ژه ی دووجهی انکار خسته

من بی رمق ترین نفس این حوالی ام

از بودن مکرر بر دار خسته ام

من با عبور ثانیه ها .... خرد می شوم

از حمل این جنازه ی هشیار خسته ام

با عرض خسته نباشی خدمت دوستان محترم

غرض ایجاد و رواج افسردگی بید که حاصل شد

شب می آِم به خوابت .......!!!

امضا یک جنازه هوشیار

 

 

 


 

نوشته شده توسط مسعود در یکشنبه چهارم فروردین 1387 ساعت 20:53 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting